تبليغاتX
باران
آسمان چشم آبی خداست، نگران همیشگی من و تو
 
    • امشب مثل قبل قرار است کاینات چیز های خوبی به من نشان دهدخبرهای خوب با انرژی وآفرینش...دوباره قلمویم روی بوم چیزی می گوید که من نمی دانم ...حرکت می کند و من به تماشا ایستاده ام .چه خوب است که  نقاشم...
|+| نوشته شده توسط باران در شنبه پنجم دی 1388  |
 

                    " نقاش "

آرزوهای منو نقاشی کن                   روی بوم تیره ی پنجره ها

شاید از دل همین طرح غریب            خورشیدی شعله کنه تو قلب ما

رو دیوار خونه ای که نداریم               یه چیزی شبیه آسمون بکش

زندگی رو ساده و بی دلهره             سرنوشتو خوب و مهربون بکش

دلم از اینهمه تاریکی پره                  رنگ تازه ای به لحظه هام بزن

چشماتو رو شب من نقاشی کن       شاید آبی تر شه فرداهای من

هیچ گلایه ای از ابرا ندارم                 اما تو لحظه ای بارونی نشو

تو خیالتم شده نقاشی کن               رویاهای غیر ممکن منو

اگه میشه از تموم جاده ها              طرح دلگیر غروبو خط بزن

لحظه هامونو پر از روشنی کن        با همین ستاره های شب شکن

 بابک صحرایی

|+| نوشته شده توسط باران در شنبه پنجم دی 1388  |
 

باران نمی بارد تا زمانی که ذهن تو به اشتباه در مورد آفتاب فکر کند باران نمی بارد تا زمانی که نگویی اشتباه کردم...ومن در آرزوی رویای طلایی برای همه ی اهالی شهر بودم و تو ...پس اگر نگویی اشتباه کردم باران نمی بارد...نمی بارد...نمی بارد.

|+| نوشته شده توسط باران در پنجشنبه سوم دی 1388  |
 
    • زندگی برای تنها ترین انسان سفری پر ابعاد است.نگاهی واحد به ذات هر شی است . زندگی عرصه ی تجدد حیات است... و به قول شاعر زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.
|+| نوشته شده توسط باران در سه شنبه یکم دی 1388  |
 
    • وقتی دریا روبروی من است نه جانب دریا را می گیرم نه به تو باز می گردم.معنای من در فرصت همین موج خلاصه شده است.چشم انتظار کیستی ؟آن را که دریا به ساحل میاورد من نیستم.سراغ مرا از ماهیان دور دست بگیر که گلوی خود را به قلاب گره می زنند تا سیلان سخاوت دریا از ذهن ماهی گیران پیر برچیده نشود.
|+| نوشته شده توسط باران در سه شنبه دهم آذر 1388  |
 

روزهای بارانی یاد تو همیشه با من است.باران که می بارد عطر تو را حس میکنم.کاش می دانستی در این روزهای بارانی چقدر بی قرارم.چقدر با تو بودن را حس می کنم به هر کجا که می نگرم تو را می بینم کاش تو هم مرا می دیدی...

|+| نوشته شده توسط باران در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388  |
 
  • باران ...تو...دریا...آسمان...پرواز......................................................................................
|+| نوشته شده توسط باران در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388  |
 
کودکیم سرشار بود از لحظه های ناب بودن...افسوس
|+| نوشته شده توسط باران در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388  |
 
من اندوه دلم را با شادی مردم عوض نمیکنم و نمی خواهم اشکهایی که غم ها را از چشمانم سرازیر می کنند به خنده درایند.آرزو می کنم زندگی به شکل اشکی ولبخندی باقی بماند اشکی که قلبم را تطهیر می کند واسرار پنهان زندگی را به من می فهماند.
|+| نوشته شده توسط باران در یکشنبه هفدهم آبان 1388  |
 
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.

|+| نوشته شده توسط باران در دوشنبه نهم شهریور 1388  |
 
 
بالا